داشتم می خواندم...حالا چه؟بماند...سرخوش روزگار بودم و خنده خوش ترین اتفاق آن سالها....داد می زدم ...هی رفیق جایت خوش در این عالم مستی....راستی....مستی....راستی.....کشکی.....مستی....!!!!
فریادم قهقهه ی خوشی های دنیا بود و دستهایم رهاتر از همیشه روی کونه ی باد تاب می خورد...همین طور باز باز.....آزاد تر از خود آزادی......آزادتر از واژه تلخ آزادی....
چشم هایم را که باز می کردم قشنگی بود و یک سبد زیبایی....حالا کجا؟ بماند....
و من غرق بودم ...غرق لذت بودن...نه عین خود بودن که بهتر از آن .....حالا چگونه ؟ بماند.....
دستهایم مشتی نمی شد برای اعتراض...قدم هایم تند نمی شد برای فرار....چشم هایم بسته نمی شد برای خواب....لبهایم گزیده نمی شد برای سرسره بازی اشک....و سرم به زیر نمی رفت برای تاسف......
من خود لذت بودم و دنیا مامن خوبی های بی حد و حصر....خوشی بود که می بارید و جز آن چیزی نبود ....فقط می ماند آفتاب دلچسب بیخیالی.....
روی این انگشتان کشیده می چرخید روزگار....چرخ چرخ عباسی ....خدا منو نندازی....نندازی....!!!
همین جا بود.....آره همین جا بود که اولین آرزو را به دلمان راه دادیم و همه چیز عوض شد....
افتادیم....از مستی....از راستی....از خوشی...از روزگار....از آفتاب....از رهایی...از این تلخ آزادکی...
و غرق شدم ....غرق فراموشی...غرق ناخودآگاهی...غرق تشویش....غرق خاطره....غرق بی رویایی ...
افسرده شدیم و هر چه گشتیم ناله دیدیم و آه و حسرت...بس که آرزو کردیم...بس که به انتظار نشستیم...بس که خودمان نشدیم....هی غصه نرسیده ها و رفته ها....هی چمباتمه چراها و اگرها و ای کاش ها...
یادمان رفت ...
خیلی چیزها یادمان بود که از ذهن هنگ شده مان پرید...یادمان رفت روزی بودیم ...روزی خندیدیم ...روزی عشق ورزیدیم...روزی هم آغوش شدیم ....روزی لذت دادیم...روزی لذت بردیم....روزی چشم در چشم آواز خواندیم...روزی دست در دست راه فرسودیم....روزی قدم به قدم دنیا زیر رو کردیم...روزی تن به تن نفس هدیه دادیم...روزی لب به لب خاطره ساختیم.....
آه از ما...آه از آرزوهای ما...آه از حافظه ی ما....
آفتاب نتابید و ما خواب دیدیم....هی خواب دیدیم که هنوز آن روزهاست ...آن سالها....هی خیال هر چه نیست...هی نقش شایدها وسط گس گونه گی یک قهوه...هی رخوت....هی کسالت احساس....هی خمودگی باور....
داشتم می خواندم....حالا چه ؟ .....بماند......
بماند در یاد....در دل ...در وسط این تن گر گرفته.....مابین این چشم های سیاه....لابه لای این گیسوی تابدار....گوشه ی این لبهای شیارخورده.....
یا میان بوته ی عواطف بی شرم......
حرفی نمی نشیند بر روی شیارهای لب هایم .....۱۲ شیار و اندی...تو شمرده ای...
اضطراب...گیجی بی حرفی...سکوتی ناخواسته....انتظار....
انتظاری گرم...بویناک ....هوسناک....زجرناک...
سخت و سرد...
آه ...انگار که قلبم را بالا آورده باشم...
تاپ تاپ.... تاپ تاپ....
سمج و یکدنده......
هی !!!این انتظار از بهر چیست؟؟؟؟
چراغ های رابطه تاریکند.....
چراغ های رابطه تاریکند.....
روزها را نمی شمارم که کم نشود...آدم ها را هم ...جدول های سیاه و سفید را هم....فصل ها را هم...و زندگی را هم ...
آنسوی باور پذیرش یک اتفاق احساس است که به بلوغ می رسد..با همه دردسرهایش و ناپختگی اش و شرط باروری یک حرف از همین جای ناچیز ناشی می شود بی آنکه از خودت بپرسی این آبستن از چه روی بود!!!....
گزین گویه هایش سرشارم کرد...از حماقت ماندگی در اثر شعف خودباوری ...و به مسلخ نبردن انگیزه ها...باورها...معتقدات....حتی تن آرامی ها...هم آغوشی ها...
من این زایش تقدیر وار را زیسته ام شاید سهل شاید بی مهابا...شاید مهمل شاید بزرگوار...و سادگی اش مرا تسخیر کرد ...آنقدر که روزی نیم بار از خودم بپرسم بودنم کجای زندگی را برای دیگری تنگ کرده است؟؟؟...سخت دشواریست وقتی بخواهی خودت را آویز کنی ...بعد بنشینی و به این هیبت خاکی نظاره کنی ....چه خواهی دید !!!....یک ادعا...یک حرف...یک نقاب...
"فکرهایم را بلند بلند رج می زدم که صدایت اغوایم کرد.....باید برویم پیش آیدا.....درون آن خانه نفس کشیدن غنیمت است ...آنجایی که شاملو نفس کشیده باشد و قدم هایش را حک کرده باشد....."
آری ....
باید رفت...و دریافت !!! ....در این روزگار که دیوار محبوب تر است...یافتن در را عشق است.
خانه بوی نان برنجی گرفته بود ....به خودش و دیوارهایش...بالش را سراندم زیر سرم که بالاتر بیاید ...هنوز چند خطی از ایشی تاگور مانده بود ...باید برای یک لحظه چشم هایم را می بستم...که نمی شد...اصرار مداوم زنگ خانه چاره ای جز بلند شدن نمی گذاشت...باید هشیار می شدم...که نمی شد...گیج گیج می خوردم انگار که صورت گرد و صورتی زن صاحب خانه درهم رفت...و ایشی تاگور را با ایده ام تنها گذاشت...
چند خطی ننوشته بودم که صدایی شنیدم...صدایی که تاب می خورد بر روی کاشی های گل بهی حمام....انگار تکه ای از خودم بود...زیر لب می خواند...ای شاه طراران بیا...مستان سلامت می کنند...تازه بود...مثل هر نوای دیگری که از تنور حنجره درآمده باشد....و باز پژواکی سعی در رونمایی از خود درون تک به تک اتاق ها داشت...سمج و بی تعادل....
روی تقاطع دو قطر اتاق نشسته بودم که ذره ذره خانه به حرف آمد...یک لحن محزون و گس...که یکجوری انزوا زده بود...انگار...و زیر گوشم کلمه ها را با هوا زمزمه می کرد:.....اینجا امان گاه توست زین پس....و آن چند خط تمام شد...حالا وقت بستن چشم ها بود ...که نمی شد...
اکنون که من هستم و این خانه...این خانه که فرسنگها از نظام خانه ی بابا دور است...و من انگار که باید دست می کشیدم روی پوست این رنگهای روغنی...که یادم بیاید خیلی وقت است که دور شده ام ...از آن خیابان های شلوغ ...از آن مغازه های رنگارنگ...و از آن همه پیوستگی....حتی از کلمه ای به اسم خانواده!!!!
انتظار همراهی نداشتی...نه اینکه بخواهی تنها باشی..اما خب اجبار حرف دیگری بود..حالا ترجیح می دادی سرت را تکیه دهی به صندلی زرشکی و چشم هایت را ببندی...بعد هی گوشی کنی...گوش کنی که بعدش حسابی مست بشوی...آنوقت که وقتی چشم باز کردی و با دو انگشت پرده ی ضخیم را کنار زدی...آنوقت که نگاهت این برهوت را کاوید ناخودآگاه لبخند به لب بیاوری که عجب....!!!!
بالاخره زندگی چرخید و چرخید که حالا سرمست خودت بشوی...و هی دنبال اش را بگیری که به چه دلیل ؟؟اما ندانی...ندانی که این کازان چرا بدجوری به دلت می نشیند...ندانی که چرا ساعت ها می گذرد و تو وسط آن همه کتاب غرق لذتی...بی حد...بی حصر...بی زوال....
آری حتی دیگر تعجب هم نمی کنی از اینکه این همه آدم به تو بگویند خداحافظ...و تو دیگر با خودت هیجی نکنی...حافظ...حافظ...خدا...خداحافظ...حتی وقتی الی برای آخرین بار تو را در آغوش استخوانی اش بفشارد و بار بودنش را ببندد...حتی وقتی بدانی دیگر بدجوری خودت مانده ای و خودت...
آنوقت که تو بمانی و هزار و یک حادثه...حرف هایی که زده شد...خنده هایی که سر خورد و اشک هایی که غلطید...و تو باقی ماندی...مثل یک حرف آخر...نه برای پایان که برای ادامه...نه حتی مثل یک ققنوس که مثل خود بودن...
و بشوری و بروبی که به مامن ادامه دادنت روح بدمی...و بنشینی کنار ردیف برگه های سپیدت...میان خلوتی یک خانه...خانه ای به سکوت گردش گونه ی نگاهت و خیره شوی به این... همه ...که لبت را به دندان بگیری که عجب....!!!
ماه قبل که گذشت خیالم راحت شد..انگار که زیادی کش آمده بود...شاید بابت واحدهای تابستانی بود که خودش را آویز ترم قبل کرده بود..شاید هم بابت آن همه خرخوانی بود که اینطور خسته ام می کرد...و امان از این پرروگی ام که تمام شدنی نبود ...مثل خیلی چیزهای دیگر..بگذریم
حالا که گرمای بین راهی مخلوط می شود با لبهایی عطش زده...حالا که سر غروب ...وسط اذان همیشه محزون گلدسته ها خودت را می اندازی مابین هیجان یک افطاری...رمضان غریب ...حالا که می بینی باز بسط آش و حلیم به راه می شود...
دلت هوس یک کاسه حلیم داغ می کند ...با یک عالمه شکر و دارچین...مابین کوچه پس کوچه های فردوسی....یا درون تاریکی یک پارک جنگلی....
آنوقت که بگویی...آخیش ...داشتم می مردم از گشنگی...!!!!
وصدایی زمزمه کند.....................مگر مجبوری
لبخندی می سرانی روی شفافیت هوای تازه صبحگاهی...محکم ...و ...مطمئن...
سردی این زمین و خنکای این صبح مرا تازه می کند...می کشاند به سیالیت یک تکخند...
هنوز آن لبخند گوشه ی لبت جان دارد که بی هیچ بهانه ای فکر می کنم..........
که به این لبخند خو گرفته ام....
شبگردی می کنم به دنبال قطره ای آب...نه حتی خیلی سرد...خیلی خنک...فقط وجود....
دستانم روی لبان خشکم کشیده می شود...و حس می کنم این شیارهای ریز را....گرم است...
هنوز چشمانم از خیالی خنک فارغ نشده که ذهنم دچار تشویش می شود ناگاه...
آدم هایی گنگ...با چشمانی بی حالت...قلبی سخت...دستانی جستجو گر...هوسی ناتمام...هوشی بر باد...تمنایی بی انتها....شرمی پنهان...وبی لذت...دنبال خنکایی دور...دور...دور...
