تبليغاتX
سپيد،سياه،خاكستري

روزها را نمی شمارم که کم نشود...آدم ها را هم ...جدول های سیاه و سفید را هم....فصل ها را هم...و زندگی را هم ...

آنسوی باور پذیرش یک اتفاق احساس است که به بلوغ می رسد..با همه دردسرهایش و ناپختگی اش و شرط باروری یک حرف از همین جای ناچیز ناشی می شود بی آنکه از خودت بپرسی این آبستن از چه روی بود!!!....

گزین گویه هایش سرشارم کرد...از حماقت ماندگی در اثر شعف خودباوری ...و به مسلخ نبردن انگیزه ها...باورها...معتقدات....حتی تن آرامی ها...هم آغوشی ها...

من این زایش تقدیر وار را زیسته ام شاید سهل شاید بی مهابا...شاید مهمل شاید بزرگوار...و سادگی اش مرا تسخیر کرد ...آنقدر که روزی نیم بار از خودم بپرسم بودنم کجای زندگی را برای دیگری تنگ کرده است؟؟؟...سخت دشواریست وقتی بخواهی خودت را آویز کنی ...بعد بنشینی و به این هیبت خاکی نظاره کنی ....چه خواهی دید !!!....یک ادعا...یک حرف...یک نقاب...

"فکرهایم را بلند بلند رج می زدم که صدایت اغوایم کرد.....باید برویم پیش آیدا.....درون آن خانه نفس کشیدن غنیمت است ...آنجایی که شاملو نفس کشیده باشد و قدم هایش را حک کرده باشد....."

آری ....

باید رفت...و دریافت !!! ....در این روزگار که دیوار محبوب تر است...یافتن در را عشق است.

نوشته شده توسط نرگس در 20 Oct 2009 ساعت 0:24 AM | لينک ثابت |

این روزهای شلوغ بی تکرار حرفی روی لبانم بند نمی شود ...

 

نوشته شده توسط نرگس در 5 Oct 2009 ساعت 9:10 AM | لينک ثابت |

خانه بوی نان برنجی گرفته بود ....به خودش و دیوارهایش...بالش را سراندم زیر سرم که بالاتر بیاید ...هنوز چند خطی از ایشی تاگور مانده بود ...باید برای یک لحظه چشم هایم را می بستم...که نمی شد...اصرار مداوم زنگ خانه چاره ای جز بلند شدن نمی گذاشت...باید هشیار می شدم...که نمی شد...گیج گیج می خوردم انگار که  صورت گرد و صورتی زن صاحب خانه درهم رفت...و ایشی تاگور را با ایده ام تنها گذاشت...

چند خطی ننوشته بودم که صدایی شنیدم...صدایی که تاب می خورد بر روی کاشی های گل بهی حمام....انگار تکه ای از خودم بود...زیر لب می خواند...ای شاه طراران بیا...مستان سلامت می کنند...تازه بود...مثل هر نوای دیگری که از تنور حنجره درآمده باشد....و باز پژواکی سعی در رونمایی از خود درون تک به تک اتاق ها داشت...سمج و بی تعادل....

روی تقاطع دو قطر اتاق نشسته بودم که ذره ذره خانه به حرف آمد...یک لحن محزون و گس...که یکجوری انزوا زده بود...انگار...و زیر گوشم کلمه ها را با هوا زمزمه می کرد:.....اینجا امان گاه توست زین پس....و آن چند خط تمام شد...حالا وقت بستن چشم ها بود ...که نمی شد...

اکنون که من هستم و این خانه...این خانه که فرسنگها از نظام خانه ی بابا دور است...و من انگار که باید دست می کشیدم روی پوست این رنگهای روغنی...که یادم بیاید خیلی وقت است که دور شده ام ...از آن خیابان های شلوغ ...از آن مغازه های رنگارنگ...و از آن همه پیوستگی....حتی از کلمه ای به اسم خانواده!!!!

نوشته شده توسط نرگس در 11 Sep 2009 ساعت 0:20 AM | لينک ثابت |

انتظار همراهی نداشتی...نه اینکه بخواهی تنها باشی..اما خب اجبار حرف دیگری بود..حالا ترجیح می دادی سرت را تکیه دهی به صندلی زرشکی و چشم هایت را ببندی...بعد هی گوشی کنی...گوش کنی که بعدش حسابی مست بشوی...آنوقت که وقتی چشم باز کردی و با دو انگشت پرده ی ضخیم را کنار زدی...آنوقت که نگاهت این برهوت را کاوید ناخودآگاه لبخند به لب بیاوری که عجب....!!!!

بالاخره زندگی چرخید و چرخید که حالا سرمست خودت بشوی...و هی دنبال اش را بگیری که به چه دلیل ؟؟اما ندانی...ندانی که این کازان چرا بدجوری به دلت می نشیند...ندانی که چرا ساعت ها می گذرد و تو وسط آن همه کتاب غرق لذتی...بی حد...بی حصر...بی زوال....

آری حتی دیگر تعجب هم نمی کنی از اینکه این همه آدم به تو بگویند خداحافظ...و تو دیگر با خودت هیجی نکنی...حافظ...حافظ...خدا...خداحافظ...حتی وقتی الی برای آخرین بار تو را در آغوش استخوانی اش بفشارد و بار بودنش را ببندد...حتی وقتی بدانی دیگر بدجوری خودت مانده ای و خودت...

آنوقت که تو بمانی و هزار و یک حادثه...حرف هایی که زده شد...خنده هایی که سر خورد و اشک هایی که غلطید...و تو باقی ماندی...مثل یک حرف آخر...نه برای پایان که برای ادامه...نه حتی مثل یک ققنوس که مثل خود بودن...

و بشوری و بروبی که به مامن ادامه دادنت روح بدمی...و بنشینی کنار ردیف برگه های سپیدت...میان خلوتی یک خانه...خانه ای به سکوت گردش گونه ی نگاهت و خیره شوی به این... همه ...که لبت را به دندان بگیری که عجب....!!!

نوشته شده توسط نرگس در 1 Sep 2009 ساعت 11:18 PM | لينک ثابت |

ماه قبل که گذشت خیالم راحت شد..انگار که زیادی کش آمده بود...شاید بابت واحدهای تابستانی بود که خودش را آویز ترم قبل کرده بود..شاید هم بابت آن همه خرخوانی بود که اینطور خسته ام می کرد...و امان از این پرروگی ام که تمام شدنی نبود ...مثل خیلی چیزهای دیگر..بگذریم

حالا که گرمای بین راهی مخلوط می شود با لبهایی عطش زده...حالا که سر غروب ...وسط اذان همیشه محزون گلدسته ها خودت را می اندازی مابین هیجان یک افطاری...رمضان غریب ...حالا که می بینی باز بسط آش و حلیم به راه می شود...

دلت هوس یک کاسه حلیم داغ می کند ...با یک عالمه شکر و دارچین...مابین کوچه پس کوچه های فردوسی....یا درون تاریکی یک پارک جنگلی....

آنوقت که بگویی...آخیش ...داشتم می مردم از گشنگی...!!!!

وصدایی زمزمه کند.....................مگر مجبوری

نوشته شده توسط نرگس در 26 Aug 2009 ساعت 10:24 PM | لينک ثابت |

آبستن حوادثی نیمه بیداریم انگار...

لبخندی می سرانی روی شفافیت هوای تازه صبحگاهی...محکم ...و ...مطمئن...

سردی این زمین و خنکای این صبح مرا تازه می کند...می کشاند به سیالیت یک تکخند...

هنوز آن لبخند گوشه ی لبت جان دارد که بی هیچ بهانه ای فکر می کنم..........

که به این لبخند خو گرفته ام....

نوشته شده توسط نرگس در 18 Aug 2009 ساعت 4:5 PM | لينک ثابت |

گرم است...نیم بادی از هواکش خودش را به گونه ام می سپارد...می سوزد گلویم...دانه های درشت عرق است که سرسره بازی می کنند روی پیشانی ام...و موهای مشکی و تابدارم که می چسبد به این پوست ملتهب....

شبگردی می کنم به دنبال قطره ای آب...نه حتی خیلی سرد...خیلی خنک...فقط وجود....

دستانم روی لبان خشکم کشیده می شود...و حس می کنم این شیارهای ریز را....گرم است...

هنوز چشمانم از خیالی خنک فارغ نشده که ذهنم دچار تشویش می شود ناگاه...

آدم هایی گنگ...با چشمانی بی حالت...قلبی سخت...دستانی جستجو گر...هوسی ناتمام...هوشی بر باد...تمنایی بی انتها....شرمی پنهان...وبی لذت...دنبال خنکایی دور...دور...دور...

نوشته شده توسط نرگس در 28 Jul 2009 ساعت 3:40 PM | لينک ثابت |

نفسم که بیرون پرید مخلوط شد با گرفتگی هوا...گرد و غباری بود این روزها که تیر میشد به چشم ها..دلم یک چیز تازه می خواست ...آبی خنک ...قهوه ای سیاه...کتابی نو...آهنگی جدید ...یا نمی دانم چه مرگش بود که آرام و قرار نداشت ...انگار که حرفی بماند میان گلویش و آنقدر صدایش در نیاید که بغض شود و حتی نتواند گریه اش کند که به سر خودش ببارد........

ضربه ی آرنجت به پهلویم باز مرا از افکار ناکجاآبادی ام بیرون کشید و باز تو بودی و شماتت از این همه بی حواسی ام ...تو کجایی و من کجا...هنوز نگران لباس پرو نشده ات ...نگران رنگ لاک پریده ی ناخن ات ...نگران آنتن ندادن موبایل ات...نگران هزار درد بی درمان دیگری و من چشم هایم می رود ناخودآگاه...بی آنکه به این بی حواسی دقت کنم...بی آنکه بدانم کجایم...بی آنکه بفهمم چه شد که این شد......این روزانگی ام را شماتت می کنی بی آنکه بدانم از چه دلخوری ...حتی حال پرسیدنش را هم ندارم...

نه ... باور کن به مزاقم خوش نمی آید این لولیدن میان آن همه آدم که چشم بشوند برای رصد زندگیت ...آنوقت با دلی ناراضی یک جای ساکت برای خودت پیدا کنی ....نمی دانم چرا این گونه تبر بدست گرفته ام ...نمی دانم چرا این لبها از لرزش نمی ایستد...و تو باز شماتت می کنی...

بگذار در این سکوت بنشینم ....بگذار برای خودم  ناله کنم...من خسته ام ...

بگذار ماندگی ام را هیجی کنم...در را ببند...

نوشته شده توسط نرگس در 10 Jul 2009 ساعت 6:42 PM | لينک ثابت |

می دونی حال خراب یعنی چی؟

می دونی نخوابیدن و  باز دنیا رو ندیدن یعنی چی؟

می دونی وقتی نتونی درد هاتو ناله بزنی یعنی چی؟

می دونی وقتی سرت گیج بره اما نتونی دستت رو به جایی بگیری یعنی چی؟

می دونی وقتی چشمات به در خیره بمونه و کسی به در نکوبه یعنی چی؟

می دونی وقتی نگات تو خیابون سرگردون میشه یعنی چی؟

می دونی وقتی میشی تافته ی جدا بافته یعنی چی؟

می دونی وقتی به عشق کافر میشی یعنی چی؟

می دونی وقتی لال مونی می گیری یعنی چی؟

می دونی وقتی شب تا صبح لبت رو گاز می گیری که صدات درنیاد یعنی چی؟

می دونی وقتی منو ببخش رو می بینی و نمی تونی سرپا بایستی یعنی چی؟

می دونی وقتی نمی تونی نفس بکشی یعنی چی؟

می دونی وقتی خفه می شی تا زندان بان نباشی یعنی چی؟

می دونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..........

می دونی ذره ذره له شدن یعنی چی ؟؟

نه.. نمی دونی ...نمی دونی چه دردی داره که خفه شی ...نمی دونی چه دردی داره که خودتو زنده به گور کنی....آخ ...نمی دونی ...آخ از این ندونستن.......

نه نه نه نه نمی دونی این زندگی چقدر رقت انگیزه وقتی نتونی فراموش کنی...حتی نخوای که فراموش کنی...حتی اون قدر این زندگی لعنتی ادامه داشته باشه که نتونی بگی به درک...

 

آخ که نمی دونی چه استخوانی له کرده ام......

آخ که نمی دونی چقدرسخته که دنیا رو با همه ی سیلی هاش تحمل کنی و حرفی نزنی...

آخ که صدام پوسید میون این همه بی صدایی...

نوشته شده توسط نرگس در 24 Jun 2009 ساعت 5:22 PM | لينک ثابت |

خواب خوش شبانه هم دیگر تفریح دلچسبی نیست ...بعد از آن همه ایستادن...میان خیل صداهایی که حنجره پاره می کند و نفس می درد...در این روزهای گرما گرم...و خسته ناک از هرچه تزویر...

صورت خوشی ندارد این ننگ وارگی که در پی اش هزار و یک ماسمالیزاسیون افراطی مته شود درون افکار متشنج...افکاری که به دنبال کورسویی ...اتفاقی...خبر مسرت بخشی ...آویزان هر ایده و مسلکی می شود تا شاید بشود چلاندش...و ته اش چیزی بماند به امید اینکه عصاره اش طعم رهایی بدهد نه مزه ی زهرماری فریب....

 

فندک عهد قجرت را که در می آوری می فهمم زمان جان دادن ریه ات شده ...اینجوری حرص ات را خالی می کنی بعد چندین ساعت انتظار عاشقانه ات...بعد آن همه تو بگو و من بگو ...می گویی من اینرا نمی خواستم !حتی این عملکرد بی واسطه را که هی بشود چماق بخورد بر فرق سر خودمان...!!!

هنوز بعد سه ساعت و چهل دقیقه ترانه را ندیده ایم و تو دلت شور می زند مثل من که زمانی برای عزیز کرده ام زمان را لگدمال می کردم....میان حلقه های دود خنده های عصبی ات را می بینم که کلمات را با فشار به بیرون هل می دهد..."می دانی اگر ترانه قبول کند می شود بهتر از این هم زندگی کرد،اما حیف که کله اش پر شده ....اینطور نبودها...تقصیر اون سحر فلان فلان شده است..." هنوز ریه می خشکانی و من به تو فکر می کنم ..به ترانه...به الی...به مریم...به هاتف...به همه ی بچه هایی که خیلی زود جایشان را مابین زندگی ام باز کرده اند...به تیتر بی صاحاب نشریه...به ایرادهای موسی خانی بابت هرخط "طغیان"...به امتحانات لغو شده...به این نیمه شب گردی ها...به درد طاقت فرسای کتفم..به جشن برف گونه پاسخ نامه ها و سقوط شان از بالای دانشکده ...به این سیل بی امان فریادها...کتک ها...توهین ها...تو دهنی خوردن ها...و باز ایستادن و فریاد زدن....

حالا که انگار این آدم های منفعل جایگاه اصلی شان را جستجو می کنند و یاد می گیرند که برای زندگی کردن باید بهایی بیش از کر شدن پرداخت...حالا که صورت ها گویای حرف نهفته در دل است...و دیگر نمی شود خود را گول زد ...حتی نمی شود بی هدف بود...حتی نمی شود بی اندیشه بود ...حتی...

 

نفس راحتی می کشم وقتی می بینم لنز دوربین سالم است ...ساعت از چهار صبح هم گذشته ...باد ملایمی شروع به نوازش چشمان سرخ ام می کند ...رفتگری مشغول جمع کردن برگه ها و پوسترهاست ...و زیر لب به زمین و زمان بدوبیراه می گوید.ترانه به شانه ی حمید لم داده و خواب است ...روکش های صندلی پشتی ماشین هنوز بوی تازگی می دهد و من فکر می کنم الان می بایست درون اتاق خودم روی تخت جیرجیرویم خواب هفت پادشاه را می دیدم ...اما اینجا ..وسط این خیابان نم خورده...آن هم درون ماشین!خواب دیگر جایی ندارد...سعی می کنم به یادم بیاورم چه بر سرم گذشته و همه چیز فیلم می شود جلوی مردمک هایم...آری هنوز همه چیز را با وضوح می بینم...این چندماه را...حتی خیلی قبل تر را...خودم را..او را..نقش دل باختگی ام را..درد تحمل هایم را..تنهایی خودخواسته ام را... وسنگفرش شماری ام را ...به امید باریدن باران...بارانی که خواهد بارید...و من بابتش هزار بار خدا را صدا کرده ام...

نوشته شده توسط نرگس در 17 Jun 2009 ساعت 4:58 PM | لينک ثابت |

>