تبليغاتX
سپيد،سياه،خاكستري

از پله ها که شلنگ تخته وار بالا می روی هر طبقه را زیر و رو می کنی که ببینی دبیرخانه کجاست ...گفته اند طبقه ی چهارم.. اما باز تو هر طبقه را بررسی می کنی...خنکی ارکاندیشن حسابی حالت را جا می آورد و یکهو تا می آیی عرق های تابستانی ات را خشک کنی برق ها می رود....آخ باز هم جریان سهمیه بندی برق...اونهم حالا که باید اسم صاحاب مرده ات را توی کامپیوتر فرسوده شان وارد کنند تا ببینی بالاخره همه چیز روبه راه شده یا نه....

یک گوشه پارک نیاوران ، روی نیمکتی چوبی می نشینی و بابا روزنامه اش را باز می کند ...روزنامه ی محبوبش...این روزها دیگر حال و حوصله ی حوادث  و سیاست های تمام نشدنی را ندارد و ترجیح می دهد دلش را به اتفاقات ورزشی خوش کند....تو هم که دستت را می گذاری زیر سرت و پایت را می اندازی روی پایت و به روزمرگی ات خیره می شوی....و بابا که هرز چند گاهی سرش را بالا می گیرد و باز دوباره غرق کلمات ریز و درشت می شود............................................................................................................................

 

و این روزها که تو و بابا رفیق تر از گذشته شده اید ...بابا که یاد گرفته بدون نگاه منتقدانه به حرف های دختر یکی یکدانه اش گوش کند....و تو که یاد گرفته  ای بگذاری بابا آزادانه و به روش خودش تو را دوست بدارد....

آری... هر دو خوب یاد گرفته ایم همدیگر را بدون تکه تکه کردن شخصیت دوست داشته باشیم...و من این آتش بس توافقی را به فال نیک می گیرم....................

 

و من که دوره ی خودشناسی ام را می گذرانم...دوره ای تاثیر گذار...دوره ای بدون ترس....و هر روز و هر روز زندگی را کشف می کنم.....و تنها همراه جدانشدنی ام خودم هستم و بس....و به یاد جاده ی سانتیاگو می افتم....اگر مثل آن نباشد کمتر از آن هم نیست.......و زهیر من که مدام با من است....هر لحظه و هر روز...و البته هر لحظه به لحظه ی شب...........

آه....من ایستاده ام....دستم را به زانو گرفتم و ایستادم ...و دیگر قرار نیست به امید دستانی دیگر قدم بردارم....

نه...قدم های من که اگرچه آهسته و ناشیانه به نظر می رسد اما رنگ و بوی مستقل بودن را به خود گرفته....واین را از چشمان میشی بابا می خوانم که با لبخندی شفاف نظاره گر دخترک مدهوش خود است و مدام می گوید: برو جلو و نترس............

آری............ما تکه سنگ هایی هستیم که از کوهی جدا شده و به کف رودخانه ای پرت می شویم

و باید ماند و ماند تا ذره ذره سختی ها و خشونت ها را صیقل داد.. تا آنقدر صاف و بی زاویه شد که بتوان همراه جریان آب رفت......رفت تا رسید......

آنوقت که دیگر خبری از من من های گذشته نیست....و آنوقت که دیگر می شود بی غرض ورزی به زندگی خیره شد.......

نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت | لينک ثابت |

از دو پله که بالا می روی و در را باز می کنی هوای مطبوعی به صورتت می خورد و تو را از گرمای کشنده ی بیرون نجات می دهد....و ما که با هم داخل کافه می شویم......

 

آن آقای مو سیاه فرفری با آن بینی تیغه ای اش به ما لبخند می زند و می گوید :خوش آمدید...

می رویم کنار میز گوشه ی سالن می ایستیم تا مشورت کنیم چه به مزاق بی حوصله مان خوش می آید...یکی تو می گویی،یکی من...و باز می پرسیم :چه می خوری؟؟؟...و باز هه هه هه...نیش من و تو که مدام باز است....

رو که بر می گردانم آقا مو فرفری را می بینم که به من خیره شده ...یکجوری که انگار چیز عجیبی می بیند...می خندم و رو به تو می کنم...می گویی :چه شده؟؟می گویم : نمی دانم انگار برق از سه فازش پریده...

می گویی: خب ..بگو چه می خوری؟

می گویم: اااا....کافه گلاسه....حال میده...تو چی ؟

مکث می کنی ...مثل همیشه....می دانم داری محاسبه می کنی که تو هم مثل من انتخاب کنی یا نه...

بدون حرفی می روی سفارش می دهی...می آیی....

می پرسم :چی سفارش دادی؟؟...

هیچ نمی گویی...ابروهایت را بالا می اندازی و سری تکان می دهی...

می گویم:خب بگو دیگه...بگو ...بگو....

 

و تو مثل همیشه از حرص خوردن من لذت می بری ....و من که وانمودمی کنم ناراحت شده ام...و تو که شروع می کنی به سوال پرسیدن ....و من که ساکت می شوم و به بیرون خیره ام...و تو که هی می پرسی...آره؟...آره؟...با توام ...آره؟....

 

در گیر ودار ناز کردن و ناز کشیدن آقا حمید(دوستش صدایش کرد و من فهمیدم)با دو تا کافه گلاسه می رسد و من به تو نگاهی می کنم و تو به من لبخند می زنی ...و من دیگه طاقت قهر بودن را از دست می دهم...

عینک ات را جابه جا می کنی و طبق عادت آستینت را بالا می کشی ...آخر حوصله ی لباس آستین بلند را نداری...صاف نمی ایستی...کمی یله می کنی روی پیشخوان و یک دستت را می زنی به کمرت و به من خیره می شوی...می گویم جای باحالی ست...

می گویی: چرا صندلی ندارد....

می گویم : همینش اینجا را از معمول بودن در آورده...

می روم شیرینی ها را بیاورم که آقا حمید سلام و احوال پرسی می کند و می پرسد :اتفاقی افتاده؟!...

با تعجب می گویم: ببخشید؟؟؟....چه اتفاقی؟

 

می گوید.....هیچی هیچی....معذرت می خواهم.....

می آیم....حرف می زنیم....می خندیم....باز حرف ...باز خنده...باز شوخی...باز هوای نگاه کردن...باز آمیزش نگاه...

 

وقت رفتن دست می کنی توی جیب شلوارت و همان کیف قهوه ای را که برایت خریده بودم بیرون می آوری تا صورت حساب را پرداخت کنی و من به این فکر می کنم که تو به کیف جدیدی نیاز داری و نقشه اش را می کشم....

می گویم خودم حساب می کنم سرباز جون ....شانه بالا می اندازی و چیزی نمی گویی...

 

آقا مو فرفری خیره به من می پرسد:اتفاقی افتاده؟...

می گویم: هیچ ....چقدر بدم خدمتتون؟...دو تا کافه گلاسه بود ....

می گوید : اما شما یکی سفارش دادید....و تنها آنجا ایستاده بودید و با خودتان صحبت می کردید......!!!!!

جا می خورم....به تو نگاه می کنم که لبخندی حواله ام می کنی و می گویی ولش کن دیوانه است....

 

می آییم بیرون....و نگاه من به کارکنان کافه می افتد که با افسوس به من خیره شده اند.....و تو که همچنان لبخند می زنی........ودر دنیا  چه مهم ترازاین است وقتی که تو لبخند می زنی.......

نوشته شده توسط نرگس در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت | لينک ثابت |

دری که باز و بسته می شود و باز انگار همه چیز می رقصد....دیلینگ دیلینگ دیلینگ....

این ملودی سردر دفتر بدجوری حالم را جا می آورد..حتی اگر از شب قبل خرد و له مانده باشم ............

و چقدر سعی می کنی موقر و با متانت رفتار کنی وقتی از کار و اهداف و خواسته هایت برای مهندس قوامی می گویی و او هم هر دو دقیقه یکبار سرش را به نشانه ی تایید پایین می آورد و آفرین گویان تو را تشویق به گفتن می کند....حتی وقتی هور هور کولر نمی گذارد صدایت بهش برسد ....و هنوز بر سر جا و مکان دفتر کلنجار می روی ...آنقدر که دستهایش را به نشانه ی تسلیم بالا می آورد و با اداهای خاص خودش می خندد:

....باشد باشد خانم مهندس من تسلیمم...هر جور مایلید ...اگر مشکل ساعت کار است آن را هم خودتان تعیین کنید....

وتوی دلت می گویی مردک اولا مهندس نه و  ...جوجه مهندس....دوما من اول و آخرش همان کاری را می کنم که خودم می خواهم این را خودت بهتر می دانی پس برای من ادا نیا....

آخ.... چقدر دلت قنج می رود برای لیوان آبمیوه اش...!!!و انگار که له له زدن را از چشمان بی رمق ات می فهمد که سفارش می دهد آقا سلیمون برای تو هم لیوانی بیاورد...در دلت ریز می خندی و به خودت می گویی کاش همه چیز اینقدر راحت بود که تا می خواهی بدست بیاوری....نه شاید هم همین بهتر که راحت بدست نیاید چون آنوقت مثل قضیه ی خانه دار شدنت می شد که هی بروی و تنهایی درونش بپلکی و اثاث هایت را بالا و پایین کنی و باز برگردی ...یا برای دلخوش کردن خودت ساعتی را به دوستانت قرض بدهیش تا طعم برخوداری از لذت را بچشند...چه مهم است....و حالا که خوب نگاه می کنی می بینی چقدر شبیه شخصیت کتاب صد سال تنهایی شده ای...آه اسم اش از ذهن آشفته ام پاک شده ...حیف.... با این تفاوت که در ازای اینکار هیچ چیز نمی خواهی...هیچ چیز....و به قول راحل تو دیوانه شده ای....و به قول خودم من از اول هم دیوانه بودم هر چند که کسی نفهمید...

گرمای کشنده ی تابستانی ...تکان تکان خوردن وسط اتوبوس ...آهنگ های پر خاطره...خواب های شوریده ی بین راهی...و با چشمانی پف کرده و قرمز شده جهیدن از خواب بر اثر دادو هوار بچه ها...دیدن جنازه ای وا رفته بین آهن پاره های ماشینی که با کامیونی تصادف کرده و فکر اینکه شاید روزی تو هم صید همین جاده شوی ...هفته پیش بود که تا نزدیکی هایش رفتی ...یادت نیست؟!...و آن روز چقدر پیش خودت گفتی حیف که نشد....

اما امروز گفتی خوب شد که نشد...آخر هنوز هزار و یک کار داری و چه وقت مردن است الان...آن هم وقتی که وسط این همه ممنوعه ایستاده ای....وسط دلتنگی دنیا....وسط ابهامی ساده ...و باز هم دیلینگ دیلینگ دیلینگ....

دغدغه هایت حک می شود کنج دلت و باز پروژه و باز پروژه...و باز تنهایی و باز تنهایی...نه ...گله نمی کنی...اتفاقا با این تنهایی بدجوری حال می کنی...با این تنهایی که متعلق به هیچکس نیست...و تو خوب می دانی که دلت دوازه ی رفت و آمد نیست ...زنجیر پیچش کرده ای ...هر چند که گاهی آنقدر بی تاب می شود که زنجیر های سیاه و قطور درونش فرو می رود و بر زخم هایش زخمی دیگر می گذارد....انگار که آن که درونش مانده به درو دیوار می زند ....

و تو از زندگی همین را داری....یک دنیا عاشقی....

 

 

نوشته شده توسط نرگس در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت | لينک ثابت |

ساده بود...ساده نیز هست...مرور گر ذهنت همه چیز را کند و کاو می کند و همراهش می خندی و غم زده می شوی...از یک شوخی ساده گرفته تا عمیق ترین ابراز احساسات...یک لحظه پر می شوی و لحظه ی بعد تهی تر از لحظه ی نخست...

با خودت چه می کنی؟!...هی می پرسی ...هی جواب می دهی...هی قانع می شوی...هی معترض تر از قبل فریاد می زنی...و باز بازجویی شروع می شود...با خودت چه می کنی؟!...با خودت چه خواهی کرد؟؟؟!!!....دلیل پشت دلیل...استدلال پشت استدلال...

خسته ای و دلت چقدر هوای جرعه آبی دارد...اما آب هم دوای این گلوی خشکیده نیست...حتی خواب هم دیگر مرهمی به حساب نمی آید وقتی رویایی زیبا را رقم می زند و تو با اشک و ناله بیدار می شوی...

پس تصمیم می گیری تکرار کنی ...همه چیز را...ذره ذره اش را...خودت را له کنی...لگدمال کنی...و با خاک یکسان کنی...آنقدر درون هر اتفاقی عمیق می شوی که دیگر زمان و مکان فراموشت می شود...که دیگر یادت نمی ماند امروز چندمین شنبه است...که دیگر یادت نمی ماند چند روز است که به قیافه ات درون آینه نگاه نکرده ای...و هیچ چیز کارساز نیست...

خب پس تو به عمق حادثه رسیده ای...با همه ی ابعادش...حالا با خودت چه خواهی کرد؟!...

می ترسی؟!!....

نه نه...ترس دیگر برای چه؟چه چیز دیگری در دستان توست که از دست خواهد رفت(بر این فرض که داشته های قبلی ات از دست رفته باشد)؟؟؟؟!!!...

آری با خودت چه خواهی کرد؟!...جواب بده و این سرگشتگی را کمتر کن..

و جواب:............من به زندگی ایمان دارم...من به خودم ایمان دارم.....من به تو ایمان دارم......من به عنصر وجودیمان ایمان دارم....من به عشق ایمان دارم.....

من به امکان یک حادثه در محال ...آن هم از نوع بی نظیرش ایمان دارم و این ایمان قلبی همراه من است...و هیچ کس نمی تواند آن را از من بگیرد وقتی که من عشق را با بند بند وجودم حس می کنم...

آری...همیشه راهی هست...

 

 

نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت | لينک ثابت |

یک جرعه....فقط...تورا داغ می کند...

و تق تق تق ....صدای ناهمگون کفشت وسط این چهار دیواری نوساز آبستن حادثه ای تازه است...

چه مضحک به پنجره ی رو به کوچه  خیره شده ای و صاحب خانه با آن سر بی مویش به تو لبخند می زند....

-جای دنجی است...برای درس خوندن معرکه ست و برای شعر گفتن بیشتر...راستی شما بلدید شعر هم بگید....؟؟؟!!! آخ که چقدر عاشق شعر و شاعری ام....قرار بود ادبیات بخونم اما پدر خدابیامرزم یقمو گرفت و برد سر مغازه...دیگه از اون وقت بود که.......

خیره ای...و بی جواب...

کجای قصه قرار بود که تنها وسط خانه ای بپلکی و سیگاری گوشه ی لبت بگذاری و عصر پنجشنبه را همراهش دود کنی؟؟!

کجا قرار بود که شب شعر نفس بکشی ؟؟کجا قرار بود که تنها سینما بروی؟؟

کجا قرار بود که هر روز تجریش را پیاده تا خانه راه بروی؟؟...انگار که آنجا چیزی را جا گذاشته ای که اینچنین تنها و بدون تاملی وقتی به آزادی می رسی سوار ماشین های تجریش می شوی و تا دربند می روی و دوباره بر می گردی...

چه زود این پازل رنگ رنگ چیده می شود..بدون آنکه فرصت اعتراض یا حتی نظری را به تو بدهد...

و تواینجا خیره ی آنچه بر تو گذشته ای...و بابا دستش را می گذارد پشتت و نرم نرم می گوید:

ـ غصه نخور...همه چیز درست می شود...تو بیشتر از این حرفها می فهمی که من بگویم...

و چقدر دلت می خواست نمی فهمیدی تا برایت بگوید...تا تو دیگر مجبور نباشی که اشکهایت را با پشت دست پاک کنی...و چقدر دلت آغوش بابا را می خواست...شایدم چیز دیگری می خواست و بهانه اش آغوش بابا بود.....

حالا  من اینجایم...وسط اتاق خودم...و فردا آنجایم...وسط خانه ای نوساز...با یک عالمه خود بودن و خود بودن...

یک جرعه فقط...یک جرعه ی تلخ...یک جرعه زهرمار...و انگار که احساست را با این تلخی می خشکانی...و تکه تکه اش می کنی تا دیگر هوس احساساتی شدن به سرش نزند...

و تو خود هستی...که آوای زندگیت را حفظ می کنی...و خودت را....و خوب می دانی...

انکار دیوانگی ات محال ممکنی است...

فردا روز بهتریست...بهتر از امروز خود بودن...

و تو از همه چیز رسته ای...حالا که قرار نیست چیزی باعث دیوانگی ات باشد جز خودت...

....داد می زند:

شاید هنوز هم باشد...شاید از دست نرفته باشد...

کیست که شاید را به یقین مبدل کند؟!....

نوشته شده توسط نرگس در شنبه یکم تیر 1387 ساعت | لينک ثابت |

باورت می شود ...؟!

در حال تحصیل زندگی ام ....نه آن گونه که حتی فکر می کردم...و نه این گونه که می بینم

 

در تنهایی مطلق زندگی را حفظ می کنم....۸ روز مداوم....و جلو می روم...جلوتر....و باز سعی می کنم از این امواج سهمگین رد شوم...بپرم...بالا....بالاتر.....

تغییر....تغییر....و باز هم تغییر....این بار نه فقط خودم...بلکه همه...

آه...بدجوری با این زندگی حال می کنم...با این همه پس گردنی خوردن و باز تحسین شدن....و باز از خودم می پرسم کدامیک اصیل تر است؟عشق یا منطق؟؟؟؟

و ندای درونم فریاد می زند: ...هردو...هردو....

من به کسی امیدوارم....به کسی که می خواهد شروع کند...به کسی که ندای درونش مثل من فریاد می زند....و او می خواهد که برای خود خودش زندگی را حلاجی کند....

و من به او امیدوارم....به آنکس مهربان....

به آنکس که عزیز بزرگی است...و می داند...خوب هم می داند...اما باید این پوسته ی نازک را از هم بدرد تا او هم به باور برسد...به باور اصالت زندگی....

 

من به کسی امیدوارم.....به آنکس دیوانه....

 

نوشته شده توسط نرگس در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت | لينک ثابت |

در پس این روزها منتظر یک حادثه ام.........حادثه ای فراتر از تکرار مکررات.....

دیگر رویا دیدن در روز هم جوابگوی احساسم نیست و من اینجایم

اینجا که آبستن اتفاقی است.....

یک رگه از تحول...

و چه خوبست بی پروا شدن......

نوشته شده توسط نرگس در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت | لينک ثابت |

دهنم سرويس شد...
نوشته شده توسط نرگس در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت | لينک ثابت |

روزهای ساده ی بهاری...بهاری که دیگر نه..تابستانی بیشتر..با آن گرمای سرسام آور..و تو کجایی؟؟

هر روز خودت را تهران جا می گذاری و لبخند زنان به امید بهتر شدن اوضاع راه دو ساعته را گز می کنی..و باز شب...بعد از کلی حرص و جوش خوردن سر جدا کردن سرویس دختر ها وپسرها..دیر راه افتادن اتوبوس...ترافیک جاده ای...و هزار کوفت و زهرمار دیگر،جنازه ات را به تهران می رسانی...باز هم با لبخندی بر لبت...لبی سرخ شده از رژلب دلخواهت.....و تمام دلخوشی ات شام خوردن با توست،آن هم اگروقت ناکافی اجازه بدهد...و امان از روزهای تنهایی...حاضری همه چیز بدهی اما بعد از آن همه تلاش برای رسیدن ،دیگر تنهایی خیابان ها را ...مردم را...ومغازه ها را سیر نکنی....

 

آه...این روزها می گذرد و تو بیشتر در خودت فرو می روی و بیشتر لبخند می زنی و شبها کابوس های گوناگون از راه می رسند...وتو این شبها مجبوری برای تسکین درد پروفن بالا بیندازی...پروفن پشت پروفن...تسکین پشت تسکین...و درد پشت درد...و هی رگ پایت وسط خواب های لعنتی می گیرد و زمین و زمان را جلوی چشمانت سیاه و کبود می کند...

 

چقدر دلت هوای تازه می خواهد....چقدر هوای بیخیالی به سرت می زند وسط آن همه کانسپت و طرح و اسکیس...و چقدر خسته ای....حتی گریه های گاه به گاهت هم کمکی به بهتر شدن غمگینی چشمانت نمی کند...

بغضی گیر کرده وسط گلویت و هی فشارش می دهد ...آه..اگر بترکد همه جا را ویران می کند...و تو خودت این را می دانی...

چقدر دلت می خواست می خوابیدی...با آرامش...حتی برای یک ساعت ناقابل....اما دریغ از لحظه ای فراغت و تو همچنان طراحی می کنی...پروژه تحویل می دهی ...عکس می گیری...تعامل می کنی...و لبخند می زنی...و دنیا به چالش با تو بر می خیزد...و هیچ خبری نیست،هیچ اتفاق خرسند کننده ای جز تو که تلاش برای یک ساعت زودتر دیدنت تمام زندگی ام را تحمل پذیر می کند و دیدن خیابان ها...مردم...مغازه ها با تو چقدر زیباست...

با تو که هر چیز کسل کننده ای به طرزغریبی زیبا و فوق العاده می شود...

من به تمام این اتفاقات اندک زمان دلخوشم...به خوردن معجون تو سعادت آباد با تو...یا قدم زدن در بوستان گفتگو با تو...یا آرام خیره شدن به چراغ های زرد و سفید خانه ها از بام تهران با تو....

اینها مرا آرام می کند...مرا از آن محیط سرد و بی روح می گیرد...مرا از روزمرگی دقایق کاری ام نجات می دهد...

وهمه اینها با تو چقدر زیباست....با تو که با افتادن یک قطره اشکم نگران تمام وجودم می شوی و من چقدر این نگرانی را می ستایم....

و صبوری ات را....
نوشته شده توسط نرگس در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت | لينک ثابت |

به چه خندید؟!!...

به من؟؟..

شاپرک پرسان گفت

ناگهان رعد گرفت

وبهار

خنده زنان اوج گرفت

به کجا؟؟..

به همان جای قشنگ

به همان رود بلند

به سیاهی یه حرف

به غبار جاده

جاده ی تنگ و بلند

جاده ی سایه ی ما

سایه ی نعره ی ما

زیر دیوار سیاه "مرگ بر شاه "

یا کنار یک پل

که پناه هر نعشه ست

 

به که شاید خندید؟؟...

سار از دیوار سیاهی پرسید

که بلند می خندید

که عمیق می لرزید

از هراس ترک خاطره ها

و اذان سرمی داد

گنبد مسجد متروک محل

شایدم گریه سرد خدایی بود

که دلش را گم می کرد

در پس کوچه ی غم زده ی مذهب تلخ

 

به خواهی خندید؟؟..

سهراب می پرسد

و نگاهش مرا می خواند

دختر شرقی و هم ویرانه ی من

به که خواهی خندید؟؟..

به چه خواهی خندید؟؟..

عشق من

خالی شدن از سردی هوس زنجره هاست

عشق من

چاره ی ساده ی دلهاست...

و قسم باید خورد

به سپیدی ورق

یا سیاهی سکوت

که در این پست بلند

به زمین می زندت

و دخیل می بندی

به کدامین آیه

یا کدامین مزمیر

که کسی در راه است

که کسی جا مانده ست

ودر این سادگی مطلق خلق

یه کسی وامانده ست

و نه رویی ست که بیاید خندان

ونه رویی که نیاید پرسان

 

به باید خندید؟؟...

به نگاه یه متن؟؟

یا به هجو یک شعر؟؟

به سرود وطنی ویرانه؟؟

یا به مشتی مدح و درود؟؟

 

تو کجا می خندی؟

من من می پرسید..

ونقاب هدیه گرفت

دل بیچاره ی من

خنده اش ساده شکست

وکسی پشت قنوت زمزمه کرد

که کسی در راه است

که کسی جا مانده ست

یه کسی که هزاران سال است

پشت این مذهب تلخ وامانده ست

 

به چه باید خندید؟؟..

ساده تر می پرسید

آنکه از لحن سخن می ترسید...

نوشته شده توسط نرگس در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت | لينک ثابت |

>